صفحه‌ی اول » یادداشت » آرامش غیر عادی!

آرامش غیر عادی!

ما ایرانی ها مثل خیلی های دیگر در این دنیا، حساسیت‌مان را از دست داده‌ایم. نعمت «احساس خطر» کردن را، این مزیت را که حالت طبیعی بدن و میزان استرس‌مان قبل و به هنگام و بعد از یک مصیبت و فاجعه متفاوت از هم باشد، از دست داده‌ایم.

سئحراما | یادداشت / سهند ایران‌مهر: هوای تهران آلوده است؛ کارشناسانی گفته‌اند به درجه‌ی ۱۸۰ رسیده. درجه‌ی ۱۵۰ یعنی درجه‌ی هشدار و منع مردم از تردد و ۱۸۰ یعنی آلودگی شدید شیمیایی در حد ضرورت تخلیه‌ی شهر! به نظر من اما درجه‌بندی خطر نباید بر اساس ترکیبات مضر شیمیایی باشد. درجه‌بندی خطر باید بر اساس درجه‌ی حساسیت یک جامعه باشد.

درد، درد است. خطر، خطر. این‌ها جزیی از طبیعت‌اند مثل خطر قریب‌الوقوع یک مار برای موشی که دارد متوجه حضور یک عنصر خطرساز می‌شود یا درجه‌ی هشدار برای یک آهویی که دارد می‌بیند که چطور یک پلنگ پشت بیشه دارد وول می‌خورد. این‌ها همه طبیعی است، غیر طبیعی اما وقتی است که دسته‌ی آهوها، خوی‌گر شده‌اند به وول خوردن پلنگ‌ها در بیشه‌ها و به رد خون لاشه‌یی از هم‌نوع که گردنش قلاب شده به دندان‌های نیش یک مهاجم.

غیر طبیعی، یکسان بودن حالت طبیعی یک آهو به هنگام وضعیت هشدار و وضعیت عادی است. غیر طبیعی این است که وقتی یک موجود در معرض خطر در مواجه با خطر قرار می‌گیرد؛ آدرنالینش ترشح نشود، گیرنده‌ها و سنسورهایش بی‌تفاوت باشند، استرس هم نگیرد و مثل آن موشی شود که وضعیت لاینحل و بغرنجش و بسته شدن گریزگاه‌های فرار باعث شود بدنش آن‌قدر سیروتونین ترشح کند که مثل یک مرتاض در حال مراقبه، چشم‌هایش قفل شود به شکار و فقط منتظر که بلعیده شود.

خطرناک و دردناک برای مردم تهران، آلودگی هوا نیست. آلودگی یک عارضه است و هر عارضه‌یی چاره‌یی دارد که مقدمه‌ی آن چاره‌جویی «حساسیت» و «احساس خطر» است. ما ایرانی‌ها مثل خیلی‌های دیگر در این دنیا، حساسیت‌مان را از دست داده‌ایم. نعمت «احساس خطر» کردن را، این مزیت را که حالت طبیعی بدن و میزان استرس‌مان قبل و به هنگام و بعد از یک مصیبت و فاجعه متفاوت از هم باشد، از دست داده‌ایم. مثل حساسیت‌مان به خیلی چیزها. مثل هوشیاری‌مان به این که دیگر چیزهایی که باید غمگین‌مان کند، غمگین‌مان نمی‌کند و چیزهایی که باید شادی‌مان ببخشد، تأثیری روی ما ندارد. ما که خبر اسید پاشی روی گوشت و پوست فقط مشغولیت لحظه‌یی‌مان است و بعد از آن به این نمی‌اندیشیم که چرا چنین شد و چرا باید چنین شود و چرا و چرا و چرا و چگونه ممکن است از بارش باران اسیدی تنفس ترکیب اسیدی در شگفت باشیم و احساس خطر کنیم و بعد هم به فکر چاره؟ ما که از غارت رفتن آبروی دیگری، مال دیگری، فکر دیگری و حقوق دیگری کک‌مان نمی‌گریزد چطور ممکن است از فرسایش شش‌ها و تصلب شرایین و غارت جان‌ها با سلول‌های سرطانی تعجب کنیم. ما آن قدر در این وضعیت پیش رفته‌ایم که مثلاً وقتی می‌گویند تهران به‌خاطر آلودگی هوا تعطیل است، تازه فکر ذغال و قلیان، گعده‌هامان می‌افتیم.

در جامعه‌شناسی می‌گویند اگر در یک بیابان به حالت نزار و رو به موت بیافتید و هر دو ساعت یکی از آن‌جا بگذرد، احتمال این که به دادتان برسد ۹۰ درصد است اما اگر این حالت برای شما در یکی از معبرهای پر تردد شهر بیافتد احتمال نجات‌تان کمتر از ۲۰ درصد است. چرا؟
چون عابران بیابان برهوت خود را تنها مسؤول نجات جان شما می‌یابند اما در آن معبر پرتردد هر کس به این امید که «در میان این خیل عظیم عابران بالأخره یکی پیدا می‌شود که مسؤولیت قبول کند» وجدان خود را آرام می‌کند. تواکل می‌کند. مسؤولیت را گردن دیگری می‌اندازد. دیگری را متهم می‌کند.

بی‌مسؤولیتی ما در قبال آلودگی هوا و محیط زیست را می‌توان از تظاهر به احساس مسؤولیتی فهمید که هر روز مثل یک تعویذ بی‌حاصل تکرار می‌کنیم. آن‌که یک بار می‌گوید «هوا آلوده است و من نگران‌ام» واقعاً نگران است اما همو که هر روز فقط از «نگرانی» می‌گوید، «عادت» به ابراز نگرانی کرده و گرنه نگران نیست. ما به همه چیز عادت کرده‌ایم. آدرنالین برای این ترشح می‌شود که هیجانش آدم را بگیرد، آدرنالین است که آدم را هیجان‌زده و ترسان می‌کند و به فکر چاره و دفاع می‌اندازد. گاهی اما آدرنالین ترشح نمی‌شود. جای ترس‌ها عوض می‌شود. آن‌جا که باید ترسید، خماری است و رخوت. آن‌جا که باید گریست، قهقهه است و شادی. آن‌جا که باید نشست، ایستادن است و اجتماع و آن‌جا که باید ایستاد، نشستن است و انزوا. آن‌جا که باید سرافکنده شد، احساس افتخار است و غرور. آن‌جا که باید راهنمایی و دلالت کرد، ریشخند است و دست انداختن و آن‌جا که باید مجازات کرد، تشویق است و تدعیم. در محیط و اجتماع «جابه‌جا» همه چیز رو به سراشیبی است. آن‌چیزی که باید «خبر» باشد، اصولاً ارزش خبری ندارد و آن‌چه که اصولاً اهمیتی ندارد؛ در «صدر اخبار»!
ما همچنان‌که که از کنار یکدیگر می‌گذریم و همچنان‌که که طوطی‌وار برای هم از «خطر» می‌گوییم و باز هم «فنچ»گونه بالا و پایین می‌پریم، همچنان نیز نفس می‌کشیم؛ ممتد. بی‌خیال آلودگی که دیگر خبرش «خز» شده. درست مثل همان مواقعی که خبر آدم‌هایی را می‌شنویم و شانه را بالا می‌اندازیم که «به ما چه»!؟ یا خبر «دریاچه‌ها و کوه‌ها» و باز می‌گوییم «به من چه» و یا خبر…

خبرها چه خوب و چه بد – یک جور است – ما بدجور در آرامش‌ایم! درست مثل همان موشی که در چشم شکارچی خیره می‌شود و فقط سیبیل می‌جنباند و دماغش را پاک می‌کند!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

چهار × پنج =

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: