صفحه‌ی اول » تیتر یک » به بهانه‌ی مرگ زرین‌دست: شوکه شدم؛ انگار کمی زودتر اتفاق افتاد…

به بهانه‌ی مرگ زرین‌دست: شوکه شدم؛ انگار کمی زودتر اتفاق افتاد…

و امروز خواندم که به دلیل سرطان فوت کرده… چه‌قدر به‌خاطر دوستی که به دلیل بیماری سرطان از دست داده بود، از این واژه بدش می‌آمد…
محمدرضا زرین‌دست در ایام برگزاری جشنواره‌ی فیلم کوتاه کلیبر، همراه با جواد میرزاپور و حجت مظاهری در کمپ قلعه‌دره‌سی
محمدرضا زرین‌دست در ایام برگزاری جشنواره‌ی فیلم کوتاه کلیبر، همراه با جواد میرزاپور و حجت مظاهری در کمپ قلعه‌دره‌سی

سئحراما | سرویس اندیشه و هنر / جواد میرزاپور*: اواخر شهریور ماه امسال بود که اولین بار در جشنواره‌ی فیلم کوتاه و عکس روستایی و عشایری کلیبر دیدمش، پشت میکروفون مصاحبه کننده و رو به دوربین، با کت و شلوار سرمه‌یی و پیراهن زرد رنگش، داشت جدی صحبت می‌کرد. ظاهر خیلی جدی داشت و من هنوز نمی‌شناختمش.

اسم او یک کارگردان دیگر را از مسؤول برگزاری جشنواره پرسیدم، عصر که با حجت گپ می‌زدیم، گفتم؛ بیا در مورد رزومه‌ی این‌ها کمی جست‌وجو کنیم، وقتی فهمیدیم در امریکا تحصیل کرده و حدود سی سالی هم آن‌جا بوده، تصمیم گرفتیم بریم و صحبتی باهاش بکنیم. هماهنگ کردیم و همراه با دوست دیگری رفتیم هتل آنزا دنبالش؛ از آن‌جا رفتیم گشتی سه – چهار ساعته در قلعه‌دره‌سی زدیم و چایی با هم خوردیم.

تقریباً تمام خاطراتش از نوجوانی و مهاجرت به امریکا و زندگی و تحصیلاتش و برگشتش به ایران و باز امریکا و باز به ایران و تا به اون روز رو با جزییاتش گفت، علی‌رغم ظاهر جدی‌ای که داشت، خیلی گرم و صمیمی و خودمانی صحبت می‌کرد، حتی گاهی خاطرات و تعابیر را چنان صریح می‌گفت که جا می‌خوردی.

روحیه‌ی بسیار شادی داشت و مسائل را با لحن طنز بیان می‌کرد، اصلاً شخصیت محافظه‌کاری نداشت، بعضی خاطرات شخصی‌اش که تعریف می‌کرد، این‌همه جسارتش ما را شگفت‌زده می‌کرد…

از نحوه‌ی عجیب پذیرش گرفتن برای مهاجرت، از کلاس زبان خصوصی‌اش، شغل‌هاش، شهرهایی که زندگی کرده بود، دانشگاه، اساتید، اولین فیلمش که ساخته بود و… گفت.

بعدش رفتیم و شامی خوردیم و کمی صحبت کردیم و دعوت کرد که یک روز به منزلش برویم.

حدود یک هفته بعد، اوایل مهرماه بود که حجت برای کاری آمده بود تهران، گفتم هماهنگ کنیم و بریم دیدنش، با هم رفتیم خانه‌اش، خوش‌آمد گویی کرد، رفتیم داخل و کمی گشت زدیم؛ خانه‌اش شبیه موزه بود، عکس‌های قدیمی، وسایل قدیمی، وسایلی که از امریکا آورده بود، لوح‌ها و تقدیرنامه‌ها، پوستر فیلم‌هایش، مدارک افتخاراتش و عضویت‌های افتخاری در مجلس ایالات متحده‌ی امریکا، ارتش امریکا با امضای رونالد ریگان و…

یک پوستری دیدم که زیرش نوشته بود؛ طراح پوستر: عباس کیارستمی، پرسیدم؛ این همان آقای کیارستمی معروف است؟ گفت: «بله، آن موقع تازه وارد کار سینما شده بود و طراحی پوستر می‌کرد».

کمی از خاطراتش با او و بهروز وثوقی و افراد دیگر سینمای ایر ان تعریف کرد و گفت که اولین کارهاشان را با وی شروع کرده بودند و چگونه شروع کرده بودند و …

کمی عکس‌هایش را نگاه کردیم، با بازیگران معروف هالیوود عکس‌ها و خاطرات زیادی داشت، چند تایی تعریف کرد، نگاهی به عکس دوستش کرد که در امریکا با هم بودند، سرطان گرفته بود و همان موقع در اوج جوانی از دنیا رفته بود، می‌گفت هنوز هم هر از گاهی دلتنگ دوستش می‌شود. صمیمی‌ترین دوستش بوده…

ناهار که می‌خوردیم از لیمو ترش و خواصش می‌گفت، می‌گفت که خیلی سال است که به خاطر نوع تغذیه‌اش سرما نخورده و آخرین باری که سرما خورده بود را به یاد نمی‌آورد.

دیدگاه‌های جالب و متفاوتی در مورد مسایل داشت؛ در مورد انقلاب و امام بعضی جاها چنان تعریف می‌کرد که به شوخی به حجت می‌گفتم: نکنه شک کرده که ما از سپاهی چیزی اومد‌ه‌ایم که این‌طوری می‌گه»!

وقتی نظرش را در مورد سینمای هالیوود پرسیدم، گفت: «از وقتی رفته زیر دست بچه‌های وال استریت، دیگه مفهوم سینما کم‌رنگ شده و اون هنر سینمایی که قبلاً بود به حاشیه رفته، و الآن دنبال اینن که بتمن و اسپایدار من تا ۶ اش رو بسازن و پول در بیارن فقط».

دیدگاهش در مورد فیلم فروشنده هم مثل قبلی‌ها غیر قابل پیش‌بینی بود برایم، مشابه همان دیدگاهی بود که معتقدند؛ سیاه‌نمایی‌هایش دلیل جایزه بردنش شده‌اند.

بعد از این‌که صحبت‌ها تمام شد، بلند شدیم که برویم، موقع بلند شدن از صندلی کمی تعادلش را از دست داد، برای چندمین بار بود که متوجه این اتفاق می‌شدم… خداحافظی کردیم، با حجت که قدم زنان می‌رفتیم، گفتم شاید دیگه نبینیم‌اش! کاش دوربین می‌آوردیم و این موزه را عکاسی می‌کردیم، حجت سری تکان داد و تأیید کرد…

و امروز خواندم که به دلیل سرطان فوت کرده… چه‌قدر به‌خاطر دوستی که به دلیل بیماری سرطان از دست داده بود، از این واژه بدش می‌آمد…

*: عکاس، عضو گروه مطبوعاتی سئحراما

در کانال تلگرامی سئحراما عضو شوید:
سئحراما مرجع اخبار کلیبر و قره‌داغ و مورد اعتمادِ شماست…
Https://telegram.me/sehrama1

یک دیدگاه

  1. باسلام وتشکر بابت یادنامه ی استاد
    نام استاد محمد است نه محمدرضا.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

یک × یک =

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: